شب بود و ماه پشت ابر بود و صدای هیئتا بلند بلند همه رو صدا میزد ، همه رو.
داشتم به این فکر میکردم که اگه من بودم با این همه سختی و غم و... چه میکردم که یه مرتبه
صدای بلندگوی هیئت همسایمون بلندتر شد و شنیدم که یگی گفت :وااااااای حسین ،
واااای وااااای زینب ،واااای