به هرحال پزشکان گفتند که تا آخر عمر زندگی گیاهی خواهم داشت وتنها کاری که قادر خواهم بود انجام دهم چشمک زدن است.

این تصویری بود که آنها از من دیدند. اما طرز فکر آنها مهم نبود. اصل مطلب این بود که من چه فکری می کردم!

من تجسم می کردم که دوباره آدمی معمولی شده ام وبا پاهای خودم از بیمارستان بیرون میروم.

به من دستگاه تنفسی وصل کرده بودند واعتقاد داشتند به دلیل پارگی دیافراگم هرگز نخواهم توانست 

خودم نفس بکشم. اما صدایی ضعیف مرتب به من میگفت: "عمیق نفس بکش. عمیق نفس بکش."

وبالاخره دستگاه را از من جدا کردند. آنها برای توضیح کم آورده بودند. من نمی توانستم اجازه دهم چیز

دیگری حواسم را از بینش یا هدفم دور کند.

من برای خودم هدفی معین کرده بودم مبنی بر اینکه روز کریسمس با پای خودم از بیمارستان بیرون

بروم واین کار را هم کردم. من با دو پای خودم از بیمارستان بیرون رفتم.آنها گفتند که امکان ندارد چنین

کاری انجام شود و آن روزی است که هرگز فراموش نمی کنم.

(خطابم به مردمی است که هم اکنون در بیمارستان هستند وبه نحوی زجرمی کشند.)

اگر من می خواستم زندگیم را خلاصه کنم وبرای مردم بگویم که چه کارهایی می توانند در زندگیشان

انجام دهند فقط در شش کلمه خلاصه می شد :

 "بشر همان میشود که درباره اش فکر می کند."